دل من گمشده و بی سر و سامان نگار
شده سر منزلِ ما وادیِ حیرانِ نگار

پی دلداریِ او عالم و آدم مخمور
تنِ تب دارِ من و جلوه ی پنهان نگار

غربت میکده و عُزلتِ محراب از چیست؟
همه از وصفِ صفات است و ز هجران نگار

لرزه بر قامت میخانه نخواهد افتاد
مگر از گردشِ گیسوی پریشان نگار

رعشه بر این قلم و دفتر و مکتب بنشست
دستِ مست است و سراپرده ی عریان نگار

غم عالم به دل ما بنهادند از دوش
باده و قلب من و حالت چشمان نگار
من از داین دامگه حادثه آزادم باز
به یکی غمزه شدم طایر ایوان نگار

خبر از لذت تصعید،که دارد در دست؟
لحظه وصلِ من و لعل غزل خوان نگار

دِگر از زیر و بمِ پرده سرودن کافیست
که دُهُل می نشود لایق پیمان نگار